قطعهی جدید سخته، قطعههای قبلی رو میزنم، دلگرم بشم، بتوونم برم سراغ جدید. گاهی اصلن قطعهی جدید یادم میره. خوشحال میشم قبلیها چقدر درست شدن، دیگه دست و دلم به جدید نمیره. میذارمش برای روز آخر.
یوهانس، یک ویلون است
8.12.2011
7.31.2011
tr
دارم یه قطعهایی تمرین میکنم که توش، یه جور لالالالالالای داره، که مثل عصر جمعه است. خیلی زیاد. خوب و غمگین و غیره.
6.05.2011
5.27.2011
همزمان با کلاس من، توی آموزشگاه، کلاس پیانو هم هست. یک معلم جوان که بیشتر هنرآموزهاش، کودک و نوجوان هستند. درست وقتی درس من شروع میشه، یه پسر نوجوونی میاد، که تازه یک خط سیبیل پشت لبش سبز شده، که مشخصن اصرار داره باشن و باقی بمونن. با یک کلاه شاپوی سفید، که سفت و سخت چسبیده روی سرش، و با همون میره سر کلاس. صداش هم داره تغییر میکنه. میاد تو، میایسته دم در، تا خانوم مدیر، ببینه و سلام کنه و بگه بیا تو. میآد تو و با معلمش دست میده و میره سر کلاس و شروع میکنه به پیانو زدن. از مصادیق پارادوکسه برای من.
5.22.2011
4.21.2011
دارم سعی میکنم، یاد بگیرم موسیقی کلاسیک گوش کنم. دارم یک سری ساختههای کلاسیک، واقعن کلاسیک گوش میدم، که بتوونم تفاوتشون رو با ساختههای کلاسیک مدرنتر بفهمم. به هر نتیجهیی که میرسم، حالا نه نتیجهی درست حسابی، همین نتیجههای دمدستی، مزخرف، موزارت نقضشون میکنه. عالی بوده این آدم. نابغه، یکدانه.
Subscribe to:
Comments (Atom)