1.26.2010

می‌گم، هفته‌ی پیش، تنها شانسی که این ساز اورد این بود که نشکست.
راست می‌گم، شانس آورده که در اتاق کوچیکی می‌زنم‌ش که توش یه تخت هست بیشتر از هر چیز دیگه‌یی و عصبانی که می‌شم از دست یوهانس، پرت‌ش می‌کنم روی تخت. در نتیجه زنده می‌مونه.
به آقای استاد این رو می‌گم و به جای اینکه دلجویی چیزی بکنه، داد می زنه. مرتیکه... .
مهم نیست.
حالا توی این هفته، به نظرم اوضاع بهتر شده. هر چند هنوز هم باید با دقت ساز بزنم. همه‌ی نگاه‌م به دسته‌ی ساز باشه و آرشه. ولی صدایی که در می‌آد ازش، داره نرم نرم به صدای آدمیزادان نزدیک می‌شه. باید آرشه کامل روی ساز بنشینه. نه قسطی.
بالاخره دو خط اول منوئت یک باخ در اومد. آخیش. خسته‌گی‌م در رفت. حالا می‌دونم فردا می‌خواد کلی غر بزنه که می‌شه بهتر از این بشه. می‌شه سریعتر از این پیشرفت کنی و ... و فقط من می‌دون‌م که عجله‌یی ندارم. اصلن. دارم حال می‌کن‌م.
پس چرا بدوام.