9.19.2009

من کلن یکی هستم. یعنی اینطور نیست که دست‌م جدا باشه، و پام جدا. من کلن هستم.
دیگه خیلی بخوام مرحمت کنم در حق‌شون،‌ اینجوری می‌شه که دست‌م جدا باشه و پام جدا.
ولی تشخیص اجزای دست از هم، خب کاری‌ست که از عهده‌ی من خارج است.
یعنی من نمی‌توانم بگویم هان این مچِ من است. این کتف‌‌ِ من و این آرنج‌م.
همه با هم می‌شن دست دیگه. گیر نده.
حالا باید همه رو جدا کنم از هم. باید آرنج باز شود. باید مچ حرکت کند. باید انگشتان دست بازی کنند.
و همه‌ی اینها به خاطره توست یوهانس.

9.11.2009

سیم سوم.
ر.
بسیار غم دارد. آدم دلش می‌خواهد بغلش کند و دلداری بدهد که هی گریه نکن، همه چیز درست می‌شود.
سیم سوم، ر. بسیار بم صدایی دارد.
سیم سوم، ر. نوستالژیک است.
بر خلاف بغلدستی‌شون. خانوم لا. آی جیغ جیغو و شلوغ کن است.
سیم دوم، جوانی‌های سیم سوم بوده.
سیم اول از خانواده‌ی دیگری است.
سیم اول، می است.
اینکه من بعد از سیزده سال آرزوی نواختن ویلون، بالاخره شروع کردم به این کار، باعث شده کلی هیجان داشته باشم براش. برای اینکه وبلوگ اصلی، پر نشه از آخ آخ ویلون جان، اینجا ازش می نویسم.