5.17.2010

نواختن ویلون تمامن، تسط روی دستِ. قدرت دست. سیم می، نازک‌ترین سیم، کمترین فشار آرشه رو می‌خواد. فقط یکم، یک فشار کوچیک می‌خواد که دادش در بیاد ولی سیم آخر، سل، سلِ کت و کلفت، برای نواختن‌ش باید تمام زورِ هماهنگ دست راست، بره روی سیم. روی ساز. شاید صدای دلخواه ازش در بیاد. نه اینطور که فقط زور بزنی، اونهم بهترین صدا رو بده بهت، باید زور حساب شده‌یی داشته باشه.
چه اصراریِ آدم از همه چیز نتیجه‌گیری بکنه؟
لابد اون وقتی نوازنده‌ی خوبی می‌شم، که جای سیم‌ها، روی انگشت‌های سمت چپِ دست‌م، بمونن.

5.12.2010

رفت‌م براش سیم می، می خریدم. آقای فروشنده می‌گفت، اگه روزی، یک ساعت و نیم تا دو ساعت تمرین کردی، که می‌شه امیدوار بود، اگر نه، وقت‌ت رو تلف می‌کنی و ذهنیت‌ت رو خراب.

5.10.2010

آرشه‌ی کج‌شده رو گرفتم، امروز سیم می پاره شد. بس که کشیدم کوک بشه، طاقت نیاورد. پاره شد.

5.07.2010

آرشه‌ش کج شده، حال و حوصله‌ی من هم، برای سر و کله زدن باهاش.
وای بر نوازنده‌یی که سازش کوک نباشد و بلد نباشد کوک کند و یک هفته مانده باشد و ... آخه اینم شد میییییییییییییییی، دیوانه!

1.26.2010

می‌گم، هفته‌ی پیش، تنها شانسی که این ساز اورد این بود که نشکست.
راست می‌گم، شانس آورده که در اتاق کوچیکی می‌زنم‌ش که توش یه تخت هست بیشتر از هر چیز دیگه‌یی و عصبانی که می‌شم از دست یوهانس، پرت‌ش می‌کنم روی تخت. در نتیجه زنده می‌مونه.
به آقای استاد این رو می‌گم و به جای اینکه دلجویی چیزی بکنه، داد می زنه. مرتیکه... .
مهم نیست.
حالا توی این هفته، به نظرم اوضاع بهتر شده. هر چند هنوز هم باید با دقت ساز بزنم. همه‌ی نگاه‌م به دسته‌ی ساز باشه و آرشه. ولی صدایی که در می‌آد ازش، داره نرم نرم به صدای آدمیزادان نزدیک می‌شه. باید آرشه کامل روی ساز بنشینه. نه قسطی.
بالاخره دو خط اول منوئت یک باخ در اومد. آخیش. خسته‌گی‌م در رفت. حالا می‌دونم فردا می‌خواد کلی غر بزنه که می‌شه بهتر از این بشه. می‌شه سریعتر از این پیشرفت کنی و ... و فقط من می‌دون‌م که عجله‌یی ندارم. اصلن. دارم حال می‌کن‌م.
پس چرا بدوام.

10.07.2009

آقای استاد یک عدد دی وی دی داده است،‌ که ببین‌م و نواختن‌م بهتر شود. طرز ساز دست گرفتن و اینها. حالا که می‌بینم‌ش، آقای خوش اخلاق که ساز می‌زند و بعد شروع می‌کند به حرف زدن، به فرانسه حرف زدن،‌ دو تاش رو که می‌فهمم، هم، دردی که توی چهره‌ی نوازنده هست،‌ و هم، صحبت‌های بعد از نواختن‌ش رو، خوش‌حال می‌شم.
نه اینکه کلیشه‌یی بگم، همه‌ی خسته‌گی‌م در رفت. نه، هیچی جای اون ساعت‌های ترافیکِ بعد از کلاس‌ها و این‌ها رو نمی‌گیره، ولی چسبید و لبخندی زدم. که هی می‌فهمی‌ها!
پن: مرده شور دنیایی که ساختیم ببرن. آدم نمی‌توونه، رو در رو، چشم در چشم کسی،‌ بگه،‌ هی، ببین من چه خوش‌م که اینها رو می‌فهم‌م،‌ بس که حمل بر خودستایی و ای تی سی می‌شود.