5.22.2011

‌نمی‌دونم چطور رابطه‌یی باهاش برقرار کردم، که وقتی تمرینم تموم می‌شه و می‌ذارمش سر جاش، بعد از چند دقیقه، فکر می‌کنم، داشتم با کی حرف می‌زدم که تموم شد. (این حرف زدن تلفنی است، و دیگر هیچ) چند لحظه طول می‌کشه، یادم بیاد، تلفن نبود، آدم نبود، دوست شدیم فقط با هم.

4.21.2011

دارم سعی می‌کنم، یاد بگیرم موسیقی کلاسیک گوش کنم. دارم یک سری ساخته‌های کلاسیک، واقعن کلاسیک گوش می‌دم، که بتوونم تفاوت‌شون رو با ساخته‌های کلاسیک مدرن‌تر بفهمم. به هر نتیجه‌یی که می‌رسم، حالا نه نتیجه‌ی درست حسابی، همین نتیجه‌های دم‌دستی، مزخرف، موزارت نقض‌شون می‌کنه. عالی بوده این آدم. نابغه، یک‌دانه.

9.18.2010

هی باید آهنگ در حال و هوای عشششششششششششششششششق رو گوش کنم، که یادم نره، که کم نیارم.
کم آوردم آخه

8.19.2010

خیلی وقت بود دل‌م می‌خواست با خودم باشم. نمی‌شد. هر کاری می‌کردم، نمی‌توونستم متمرکز باشم. حواس‌م به هزار جا بود. توی سفر، توی راه خونه. توی کنسرت... هر جا... امروز که آقای استاد داشت می‌زد، دیدم که حواس‌م جمع شده، پرت نیستم. حواس‌م به چیزی که می‌زد نبود، داشتم به خودم می‌رسیدم. پنج دقیقه‌ی من انگار، موقع گوش دادن به تک‌نوازی زنده‌ی ویلونه.

8.04.2010

بالاخره یک قطعه‌ی یک صفحه‌یی رو با مترونوتیونر نواختم و خوشحال‌م.

7.09.2010

می‌گه اگه به همین وضع راضی هستی، خب همین‌جوری ادامه می‌دیم.
این برای یکی مثل من، از صدتا فش بدتره.

6.17.2010

تعویض سیم از کارهایی که هنوز بلد نیستم. آرشه که از این سیم، می‌ره روی اون یکی، کلی صدای بیخودی اون وسط درست می‌کنه.
روی یک برگ، Post it تمام ایرادهایی که نواختن‌م داره رو نوشتم، تا حالا فقط یکی‌ش تیک خورده. از عید تا به حال. ریتم.