9.18.2010

هی باید آهنگ در حال و هوای عشششششششششششششششششق رو گوش کنم، که یادم نره، که کم نیارم.
کم آوردم آخه

8.19.2010

خیلی وقت بود دل‌م می‌خواست با خودم باشم. نمی‌شد. هر کاری می‌کردم، نمی‌توونستم متمرکز باشم. حواس‌م به هزار جا بود. توی سفر، توی راه خونه. توی کنسرت... هر جا... امروز که آقای استاد داشت می‌زد، دیدم که حواس‌م جمع شده، پرت نیستم. حواس‌م به چیزی که می‌زد نبود، داشتم به خودم می‌رسیدم. پنج دقیقه‌ی من انگار، موقع گوش دادن به تک‌نوازی زنده‌ی ویلونه.

8.04.2010

بالاخره یک قطعه‌ی یک صفحه‌یی رو با مترونوتیونر نواختم و خوشحال‌م.

7.09.2010

می‌گه اگه به همین وضع راضی هستی، خب همین‌جوری ادامه می‌دیم.
این برای یکی مثل من، از صدتا فش بدتره.

6.17.2010

تعویض سیم از کارهایی که هنوز بلد نیستم. آرشه که از این سیم، می‌ره روی اون یکی، کلی صدای بیخودی اون وسط درست می‌کنه.
روی یک برگ، Post it تمام ایرادهایی که نواختن‌م داره رو نوشتم، تا حالا فقط یکی‌ش تیک خورده. از عید تا به حال. ریتم.

5.17.2010

نواختن ویلون تمامن، تسط روی دستِ. قدرت دست. سیم می، نازک‌ترین سیم، کمترین فشار آرشه رو می‌خواد. فقط یکم، یک فشار کوچیک می‌خواد که دادش در بیاد ولی سیم آخر، سل، سلِ کت و کلفت، برای نواختن‌ش باید تمام زورِ هماهنگ دست راست، بره روی سیم. روی ساز. شاید صدای دلخواه ازش در بیاد. نه اینطور که فقط زور بزنی، اونهم بهترین صدا رو بده بهت، باید زور حساب شده‌یی داشته باشه.
چه اصراریِ آدم از همه چیز نتیجه‌گیری بکنه؟
لابد اون وقتی نوازنده‌ی خوبی می‌شم، که جای سیم‌ها، روی انگشت‌های سمت چپِ دست‌م، بمونن.

5.12.2010

رفت‌م براش سیم می، می خریدم. آقای فروشنده می‌گفت، اگه روزی، یک ساعت و نیم تا دو ساعت تمرین کردی، که می‌شه امیدوار بود، اگر نه، وقت‌ت رو تلف می‌کنی و ذهنیت‌ت رو خراب.