دارم سعی میکنم، یاد بگیرم موسیقی کلاسیک گوش کنم. دارم یک سری ساختههای کلاسیک، واقعن کلاسیک گوش میدم، که بتوونم تفاوتشون رو با ساختههای کلاسیک مدرنتر بفهمم. به هر نتیجهیی که میرسم، حالا نه نتیجهی درست حسابی، همین نتیجههای دمدستی، مزخرف، موزارت نقضشون میکنه. عالی بوده این آدم. نابغه، یکدانه.
4.21.2011
9.18.2010
8.19.2010
خیلی وقت بود دلم میخواست با خودم باشم. نمیشد. هر کاری میکردم، نمیتوونستم متمرکز باشم. حواسم به هزار جا بود. توی سفر، توی راه خونه. توی کنسرت... هر جا... امروز که آقای استاد داشت میزد، دیدم که حواسم جمع شده، پرت نیستم. حواسم به چیزی که میزد نبود، داشتم به خودم میرسیدم. پنج دقیقهی من انگار، موقع گوش دادن به تکنوازی زندهی ویلونه.
8.04.2010
7.09.2010
6.17.2010
5.17.2010
نواختن ویلون تمامن، تسط روی دستِ. قدرت دست. سیم می، نازکترین سیم، کمترین فشار آرشه رو میخواد. فقط یکم، یک فشار کوچیک میخواد که دادش در بیاد ولی سیم آخر، سل، سلِ کت و کلفت، برای نواختنش باید تمام زورِ هماهنگ دست راست، بره روی سیم. روی ساز. شاید صدای دلخواه ازش در بیاد. نه اینطور که فقط زور بزنی، اونهم بهترین صدا رو بده بهت، باید زور حساب شدهیی داشته باشه.
چه اصراریِ آدم از همه چیز نتیجهگیری بکنه؟
لابد اون وقتی نوازندهی خوبی میشم، که جای سیمها، روی انگشتهای سمت چپِ دستم، بمونن.
چه اصراریِ آدم از همه چیز نتیجهگیری بکنه؟
لابد اون وقتی نوازندهی خوبی میشم، که جای سیمها، روی انگشتهای سمت چپِ دستم، بمونن.
Subscribe to:
Posts (Atom)