این روزها اگه یوهانس نبود، من دیگه زندگی نمیکردم. نه که خودکشی، همینطوری، دیگه نفس نمیکشیدم. تنها راهاندازم، همین یک وجب چوب است.
6.05.2011
5.27.2011
همزمان با کلاس من، توی آموزشگاه، کلاس پیانو هم هست. یک معلم جوان که بیشتر هنرآموزهاش، کودک و نوجوان هستند. درست وقتی درس من شروع میشه، یه پسر نوجوونی میاد، که تازه یک خط سیبیل پشت لبش سبز شده، که مشخصن اصرار داره باشن و باقی بمونن. با یک کلاه شاپوی سفید، که سفت و سخت چسبیده روی سرش، و با همون میره سر کلاس. صداش هم داره تغییر میکنه. میاد تو، میایسته دم در، تا خانوم مدیر، ببینه و سلام کنه و بگه بیا تو. میآد تو و با معلمش دست میده و میره سر کلاس و شروع میکنه به پیانو زدن. از مصادیق پارادوکسه برای من.
5.22.2011
4.21.2011
دارم سعی میکنم، یاد بگیرم موسیقی کلاسیک گوش کنم. دارم یک سری ساختههای کلاسیک، واقعن کلاسیک گوش میدم، که بتوونم تفاوتشون رو با ساختههای کلاسیک مدرنتر بفهمم. به هر نتیجهیی که میرسم، حالا نه نتیجهی درست حسابی، همین نتیجههای دمدستی، مزخرف، موزارت نقضشون میکنه. عالی بوده این آدم. نابغه، یکدانه.
9.18.2010
8.19.2010
خیلی وقت بود دلم میخواست با خودم باشم. نمیشد. هر کاری میکردم، نمیتوونستم متمرکز باشم. حواسم به هزار جا بود. توی سفر، توی راه خونه. توی کنسرت... هر جا... امروز که آقای استاد داشت میزد، دیدم که حواسم جمع شده، پرت نیستم. حواسم به چیزی که میزد نبود، داشتم به خودم میرسیدم. پنج دقیقهی من انگار، موقع گوش دادن به تکنوازی زندهی ویلونه.
8.04.2010
Subscribe to:
Posts (Atom)